{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gun

#Jeon_rina
#jeon_victor

#part2
0
0
0
---
مانلی وسایلش رو توی اتاق مستقر کرد رفت سمت تخت و یکم دراز کشید، باید برای فردا اماده میشد که بره کار پیدا کنه... برای ادامه زندگی به یه شغل نیاز داشت. برای همین از روی تخت بلند شد، لباس هاش رو در اورد و سمت حمام رفت، بعد از یه دوش کوتاه حوله پیچیده اومد بیرون، یه تیشرت سفید و شلوار راحتی پوشید، موهاش رو با سشوار (نمیدونم درست نوشتم یا نه😍💔) خشک کرد و بست. خمیازه کشید، از خواب داشت میمرد. رفت روی تخت، چراغو خاموش کرد و خوابید
٠
٠
٠
---
صبح روز بعد ساعت 8 بیدار شد، یه تیشرت مشکی و شلوار مشکی پوشید و با کتونی و کلاه کپ مشکی تکمیلش کرد، زیر چشمشو کانسیلر زد، تینت زد و رفت بیرون... دنبال کار پاره وقت.
چند ساعتی گشت و تونست دو کار پاره وقت پیدا کنه، یه رستوران نزدیک خونشون بود، تونست اونجا به عنوان پیش خدمت با حقوق ماهیانه تنها 300 دلار استخدام بشه، یه کافه به عنوان باریستا با حقوق روزانه ثابت هم جور کرد... با خوشحالی از اینکه که تونست توی اولین روزش تو شهر بالاخره کار پیدا کنه سمت خونه رفت
٠
٠
٠
---
وقتی رسید خونه خسته و کوفته سمت اشپزخونه رفت، یه موز و بلوبری از توی یخچال در اورد با کمی شکر ، خامه و شیر گرفت، توی مخلوط کن ریخت و یه چیزی برای خوردن درست کرد. بعد تموم کردن نوشیدنی کمی سرحال تر شد و رفت روی کاناپه دراز کشید... یهو چشمش به تقویم خورد... ففط سه ماه تا سال تحصیلی جدید مونده بود.... مانلی اهی کشید

مانلی: هوفففف، کی حوصله داره دوباره بره بیرون

مانلی دوباره از جاش بلند شد، ساعت 12 شده بود. گوشی و کلید خونه رو گرفت و دوباره از خونه زد بیرون. یه تاکسب گرفت، از راننده تاکسی درخواست کرد اونو به نزدیک ترین دانشگاه ببره، راننده بعد حدود 5 دقیقه رانندگی به دانسگاه رسید... خب انگار دانشگاه راه طولانی ای تا خونه مانلی نداشت. مانلی پول راننده تاکسی رو داد و سمت در دانشگاه رفت، دانشگاه بزرگ و پر امکاناتی بود، زمین پرزش داشت، فصای سبز داشت و در کل دانشگاه خوب و بسیار بزرگی بود. به کاغذ کنار در نگاه کرد، نوشته بود:
«زمان ثبت نام هر روز از ساعت 6 صبح تا 6 ظهر است.»
مانلی خوشحال شد، چون الان ساعت 12 بود و مانلی خوب موقعه ای رسیده بود. وارد دانشگاه شد و سمت دفتر مدیر رفت... اونما یه مرد با کت و سلوار نشسته بود که حدود 50 سال سن داشت، چهره خاص و با سیاستی داشت، پشت میز مانون روی صندلی چرمی نشسته بود پاهاش رو روی هم گذاشته بود و یه سیگار هم دستش بود. مانلی لبخند مودبانه ای زد. مرد به مانلی خیره شد و سلام کرد

مرد: سلام، خانوم جوان. برای ثبت نام اومدی؟!

مانلی: سلام، اقا. بله، برای ثبت نام اومدم. من مانلی پتینگ هستم

مرد: خوشبختم، خانوم پتینگ، منم اقای جئون هستم، تزار جئون. مدیر این دانشگاه

مانلی حدود یک ساعتی اونجا بود، داشت با اقای جئون درمورد شرایط تحصیلی و شرایط شهریه حرف میزد.
بالاخره حرف هاشون تموم شد و مانلی ثبت نام کرد، شهریه زیاد بود سالی 15 هزار دلار... ولی مانلی میتونست پول پس انداز کنه و مخارج شهریه رو بده
٠
٠
٠
---
دو ماه میگذره که مانلی اومده شهر، با سر و صدا ها عادت کرده، زندگی خوبی داره، به همه پستی و بلندی های تنها زندگی کردن و کار کردن باز هم از نظر مانلی خوب و قابل تحمله. امروز توی کافه داشت کار میکرد، یه مستری اومد جلو، وقتی که مانلی رفت سفارش مشتری رو بگیره دید که مشتری اقای جئونه با همسرش و یه پسر که تقریبا همسن خود مانلی بود، مانلی با دیدن اقای جئون لبخند مودبانه ای زد

مانلی: سلام، اقای جئون. چی میل دارید؟!

اقای جئون: اوه، خانوم پتینگ انظار نداشتم اینجا ببینمتون... خب، توی منو چی دارید؟!

مانلی منو رو به اقای جئون داد. وفتی که اقای جئون داشت انتخواب میکرد متوجه نگاهدهای هنسر اقای جئون شد، نگاهی مهربانانه. همسر اقای جئون تقریبا 45 سالش بود، یه زن زیبا و با وجود سنش جوان و سرحال. مانای هم متفابل لبخند زد، به پسر اقای جئون نگاه کرد، پسری که اصلا حواسش به اطراف نبود، فقط سرش توی گوشی بود، با به تیپ لش، شلوار کارگو مشکی، کت چرم مشکی و به بوت مسکی که استایلش رو تکمیذ میکرد، عطر تندی هم داشت ولی با این حال جذاب... ترکیبی از بوی صندل و قهوه.... مانلی توجهی نکرد. اقای جئون سفارشش رو داد، یه قهوه و دوتا ایس کافی برای همسرش و پسزش. مانلی سر تکون داد و رفت که قهوه رو درست کنه. فکر اون پسر مشغولش کرده بود، وفتی داشت سمت دستگاه قهوه ساز میرفت اشتباهی به پودر قهوه نورد و پودر ریخت روی تیشرت سفیدش، باعث شد پودر سریع جذب لباس بشه و لباس قهوه ای بشه. مانلی زیر لب فخش داد و سمت دستشویی رفت که لباسش رو بشوره اما...
0
0
0
شرطا
///
۵٠ لایک
20 بازنشر
30 کامنت
دیدگاه ها (۷۳)

۾حـڣلهمه اینجا زر بزنید🤡 منم باهاتون زر میزنم⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀ ⠀⠀⣀⣀⣀⣀⡀...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part3000---اما... اشتباهی وارد ی...

لایک و کامنت کن برات حلقه بخرم😍💔

Gυn#Jeon_rina #jeon_victor #part1000ویو زندگی مانلی---مانلی ...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۵مانلی رفت اما نگاه های خیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط